قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3181
تاريخ الفي ( فارسى )
سخن او نشده در مقام استعداد جنگ شد . امّا بعد از كشش و كوشش بسيار قايماز عميدى طاقت مقاومت وى نياورده روى به گريز نهاد و به حال پريشان خود را به بغداد رسانيد . و چون خليفه بر اين حال اطّلاع يافت ، از بغداد سپاه فراوان بههم رسانيده متوجّه ولايت سنقر همدانى شد . چون به نعمانيه « 1 » رسيد ترشك را با سپاه به جنگ سنقر فرستاده خود بازگشته به بغداد درآمد . و سنقر چون طاقت مقاومت ترشك در خود نمىديد ، از ولايت خود درآمده به كوهستان رفت . و ترشك ولايت او را تاخت و تاراج كرده از عقب او بسيار راه رفت ، چنانچه وزير او را دستگير كرد و جمعى كثير از سپاه سنقر را به قتل رسانيد و ماهكى را محاصره نمود . و چون بعد از مدّتى از گرفتن قلعه نااميد شد ، بازگشته به بندنيجين آمد و خبر فتح جهت خليفه فرستاد . و سنقر همدانى پيش ملكشاه رفته پانصد سوار به امداد خود همراه آورده شروع در تاخت و تاراج ولايت خليفه نمود . و چون ترشك بر اين حال اطّلاع يافت كس پيش خليفه فرستاده از وى مدد طلبيد . خليفه از بغداد سپاه فراوان به امداد ترشك فرستاد . و سنقر همدانى مىخواست كه بر ترشك شبيخون آورده او را از جاى خود بگسلد . امّا ترشك از بسكه خبره بود ، بر ارادهء سنقر همدانى اطّلاع يافته در مقام بازى و فريب دادن او شده كس پيش او فرستاد كه « ملتمس آن است كه ميانهء من و خليفه مصالحه شود ، كه من بندهء مخلص خليفهام . و اگر قبل از اين از من امرى ناشايسته به ظهور رسيده باشد بعد از اين ، امرى كه مرضى بندگان خليفه نباشد از من صادر نخواهد شد . » القصّه ، چون فرستاده سنقر همدانى پيغام او را به ترشك رسانيد ، ترشك آن ايلچى را در بند كرده [ 107 ب ] با جمعى از جوانان ، جلد ايلغار نموده در نصفشب خود را بر اردوى سنقر رسانيد . و سنقر خالى الذهن در جواب ايلچى خود نشسته بود كه از اطراف و جوانب سپاه ترشك بر اردوى او ريختند و جمعى كثير را به قتل رسانيدند . و سنقر مجروح و نالان به هزار جانكندن از آن معركهء مهلكه بيرون رفت . ترشك اسباب و اموال و اسب و شتر بسيار به هم رسانيده مظفر و منصور به جانب بغداد بازگشت . از جمله وقايع اين سال آنكه در ماه ذيحجهء اين سال سلطان محمّد بن سلطان محمود سلجوقى به مرض سل وفات يافت . مولد او در سنهء اثنين و عشرين و خمسمائه [ - 522 ] هجرى بود . و در وقت مرض موت فرمود تا تمامى سپاه او سوار شده مسلّح و مكمّل به نظر او درآمدند . بعد از آن فرمود تا تمامى خزاين او را از زر نقد و جواهر و قماش و هرچه داشت ، و همچنين اسب و استر و شتر ، آراسته ، به نظر او درآوردند . و او بر بالاى منظرى نشسته بود كه از
--> ( 1 ) . رجوع شود به پاورقى 6 ، صفحهء 3011 كتاب .